۱۳۸۹/۳/۲۰

Sweet Talk

نمی دانم آیا چیز دیگری در دنیا برای تعریف کردن وجود ندارد که می نشینم با نامزدم در مورد لذت شاشیدن روی برف حرف می زنم؟

۱۳۸۹/۳/۱۶

25-40

رسایی نماینده ی مجلس در مورد احمدی نژاد گفته است:
"...رييس جمهوری است که 25 ميليون رای مردم را به ‌دست آورده و بيش از 40 ميليون نفر را پای صندوق‌ های رای کشانده است."

*بر فرض اگر بیست و پنج میلیون نفر را هم قبول کنیم، این چهل میلیون را چطور به خودمان بقبولانیم؟

۱۳۸۹/۳/۱۴

هدیه ی امام

توی تلویزیون با مردم مصاحبه می کردند. از خانومی پرسیدند:
- به نظر شما بهترین هدیه ای که حضرت امام (ره) به امت داده اند چیه؟
خانوم مذکور در جواب گفت:
- همین رهبر معظم بهترین هدیه ای بوده که ایشان به ما دادند.

سوال: مگر آقای خامنه ای را خود آیت الله خمینی قبل از مرگشان انتخاب کرده اند؟

۱۳۸۹/۳/۱۳

تکریم ارباب رجوع

اینترنت چند روزی وضعیت افتضاحی داشت. یعنی تقریبا هیچ صفحه ای باز نمی شد! بالاخره امروز به ستوه آمدم و به پشتیبانی زنگ زدم تا ببینم اوضاع از چه قرار است. خانوم جوانی پشت خط بود. وقتی که مشکل اینترنتم را شرح دادم با آرامش خاطر گفت:
- باندی که شما از آن استفاده می کنید، مشکل پهنا دارد و معمولا بعد از ظهرها و شب ها سرعتش کند می شود.
- خوب شما هیچ برنامه ای برای رفع این مشکل ندارید؟ من باید چیکار کنم؟
- شما صبح ها از اینترنت استفاده کنید!

۱۳۸۹/۳/۱۲

Filtering the Happiness

دیروز چند برابر همیشه اس ام اس زدم و از کلمات مختلفی استفاده کردم. بعد به نتیجه ی مهمی دست یافتم:
"ترکیبات کلمه ی "خوش" فیلتر شده است!"

۱۳۸۹/۳/۱۰

Memorial

امروز توی صفحه ی نخست گوگل نوشته اند:
In honor of the soldiers who have given their lives for our country.

هر چه فکر می کنم نمی دانم بعد از جنگ های داخلی امریکا، چه جنگی خاک امریکا را تهدید کرده است که سربازانی به خاطر شرکت در آن، جان شان را از دست داده باشند.

Explanation; Impossible

در نظر بیاورید که یک سخنران توی تریبون می گوید که مثلا مردان فلان اند. بعد یکدفعه همه ی حضار مونث "هو" بلندی می کشند و کف می زنند. هر چه فکر می کنم تا دلیل و مفهوم این کارها را بفهمم، نمی توانم.

۱۳۸۹/۳/۹

بانک داری اسلامی

پدری توی خیابان دست بچه اش را گرفته بود و توی گوشش می گفت:
"پسرم، هرجا بهت پولی دادن، جایزه بهت دادن، بیار بده به من تا واسه ت پس اندازش کنم..."

۱۳۸۹/۱/۱۲

۱۳۸۹/۱/۹

انتظار

مادر بزرگ پسرخاله ام - فکر می کنم بیشتر از نود سال سن دارد- صبح تا شب کنار بخاریشان می نشیند و دست هایش را با بی قراری به هم می مالد. انگار که منتظر چیزی باشد...